سلام به دوستان خوب و بد...
با اجازه ی همگی من دارم حاجی می شم ![]()
مطلبی که امروز می فرستم هیچ ربطی به شرایط کنونی نداره. اصلا هیچ ربطی به من نداره.
اصلا من کیم !؟ تو کی !! ؟ ..... اینجا کجاست !
آورده اند که...
ابن شهرام تهرانی، پسری بود صاحب کمالات بسیار و دوستان و رفیقان فراوان داشت از هر دسته (m-f) چندین تا! ابَوَی او مردی بود، صاحب کمالات بسیار و دوستان و فرزندان اهل و عیال بسیار داشت. یکی از عیال های او، زنی بود صاحب کمالات بسیار و دوستان و مریدان بی شمار داشت. یکی از دوستان او دختری بود صاحب کمالات بسیار که ... بی اف ها و جی اف های فراوان داشت. یکی از دوستان او مردی بود، عرفان سه صوت نام و صاحب کمالات بسیار؛ دکانی داشت بر سر چهار راه بزرگ شهر و به همین سبب، خواستار زیاد می داشت. و اما اندرون دکانش چه می گذشت؟!...
داخل که شوی آینه ای قدّی، چندین صندلی، تیغ، شانه، برس،قیچی و ...از شواهد و قرائن می آید که او پیرایشگر است و می کاهد عیب و ایراد ملت را در سه صوت.
روزی ابن شهرام تهرانی که از مریدان وی بود، به دکان داخل شد و مغازه خلوت و عاری از ملت گیسو بلند! ولیکن ابن شهرام از پی مقصد دیگری آمده بود... عرفان:
خروشید که ای ابن شهرام گرد کجایی که دل من ز دوریت مرد
همان آخرین نوبتی کامدی من و قیچیان دل به تو دادمی
بخندید و گفت آمدم تا که تو بپیراییم با همان تیغ نو
زدایی تو مویم ز صورت ز سر زدایی بدی با همان تیغ بر
فی الجمله، مقصود ابن شهرام را که خود مردی بود با فضیلت بسیار را درکیدید. وی از مراد دل خویش برای عرفان سه صوت بگفت و هرچه بخواست...بکرد.
عرفان از موی سیه شروع کرد و چون به صورت رسید، تیغ نو برداشت و بر سر تیغ دان گذاشت و با دست خویش بر ابروی ابن شهرام نهاد و وی خرسند که مد را بر خویش روا داشته است. ناگهان از بخت و اقبالِ سیاهِ فرزندِ شهرام مویی بر سر دماغ- چماغی که در گذشته ای نچندان دور، تراشیده بودنش-افتاد و اورا عطسه ای شدید گرفتن گرفت و از این مهم خبری باز نیامد (کان را که خبر شد خبری باز نیامد).عطسه کردن همانا و تیغ در چشم رفتن همان!عرفان نیز دامن از کف بداد و دستش رعشه کردن گرفت و تیغ در گلوی ابن شهرام فرو برد و این شد که پس از آن بگفتند:
«آمد ابروش را درست کند،چشمش را که کور کرد هیچ، گلویش را نیز پاره کرد»
نوشته شده توسط ساسان در سه شنبه نهم تیر 1388 ساعت 13:23 موضوع | لینک ثابت
گیرم آن جا بهار باشد در پاسخ به نقدی
این شادم نمی کند نازنین
پاییز و سرمای دندان شکنش
نوید زمستانی سخت می دهد
گیرم آن جا بهار باشد
این شادم نمی کند نازنین
قندیل روی دیوار ها و مغازه ها و خانه ها و چپرها وکوچه ها و مهتابی ها
مژده ز جنگی نا فرجام می دهد
در پهنه ی این جبهه ی همیشه خون آلود
گیرم آن جا بهار باشد
این شادم نمی کند نازنین
زمستان نیامده است و
سنگرها از پیش مقرر شده است
من این جا
سنگرم خالی است و بی هیچ نجوا
در سوز و تاب سرما می سوزم این جا
گیرم آن جا بهار باشد
این شادم نمی کند نازنین
از پس ترکش های قندیل آسای این وآن
جای هیچ زخمی نمانده است
بر این تن پاک عریان
گیرم آن جا بهار باشد
این شادم نمی کند نازنین
نوشته شده توسط عماد در پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388 ساعت 11:12 موضوع | لینک ثابت
هزارپا
شبیه هدایت...
معلوم نبود گِل به صورتم چسبیده یا صورت من در گل و لای حل شده.اهمیتی نداشت. یک هزار پا داشت توی گل و لای دست و پا می زد.شاید هم جان می داد.
«یعنی صورت من به آن هزارپا خورده؟»
برای یک لحظه واقعا همه چیز فراموشم شد.نمی خواستم به یادم بیاید.شاید هم حق با او بود.نمی دانم چه شد.آن روز شوم یا بد نبود.نه.یک روز عادی بود.راستی آن مردی که از خانه ام بیرون آمد که بود؟
لحظه ای از درون فرو ریختم.بی آنکه توجهی بکنم از کنارش رد شدم و کلیدِ در را چرخاندم.او هم بدون توجه به من از کنارم رد شد ورفت.واقعا که بود؟من شش لول آماده را از جیبم در آوردم. خالی کردم.آری خالی کردم توی شکم زنم.بدون دلیل، بدون سوال، بدون سلام.فقط تیر را خالی کردم؛ همین. نمی خواهم یادم بیاید. دیگر مهم نیست که من چه کرده ام.شاید هم حق با او بود.ولی مهم نیست ...نه...حق با من هم بود.آن رفتار هایی که او می کرد نشان می داد چه خبر است.باید زودتر می فهمیدم.کار خوبی کردم.آن زن....تازه متوجه شدم که از بودن صورتم توی گل چقدر لذت می برم.وقتی صورتم را بلند کردم؛ صدای جدا شدن صورتم از گل به من آرامش می داد.چشم دیگرم را باز کردم.چسبیدن پلک هایم را احساس می کردم و لذت می بردم.
برادرم آمد تو.لعنتی...اَه...مزاحم داستان نوشتنم شد.«لعنت به تو!»... همه افکارم را ریخت به هم.مغزم متلاشی شد. بلند شدم.آن روز بهترین روز عمرم نبود.ولی همین که می نوشتم- حتی ناقص- خوب بود.سرم را بالا گرفتم.من موقع نوشتن تقریبا بی هوش می شدم. می مردم.روحی در من تجلی می کرد و می نوشت.برادرم بود.از اتاق آمد بیرون.لحظه ای احساس کردم چیزی درونم فرو ریخت.شاید داستانم بود.شاید دلم بود.شاید احساساتم بود که داشت توی بدنم گردش می کرد.همان موقع احساس کردم تمام احساساتم را بالا آوردم.واقعا حالت عق زدن به من دست داد.احساس کردم گل ولای از وجود چیزی به کثافت کشیده شد.برادرم از اتاق بیرون آمد.بی تفاوت کلید را چرخاند و رفت.من بلند شدم. در را باز کردم.شش لول را به طرف زنم گرفتم.هنوز توی جیب پالتو ام بود...لعنتی هنوز چشمانش بسته بود.یک خنده روی لبانش می درخشید.سرش را مثل مست ها تکان می داد.انگار کسی روی سینه هایش دست می کشد.ناگهان جیب پالتو ام سوراخ شد.احساس کردم چیزی درونم فرو ریخت شاید من بودم.خود من در خودم فرو ریختم.صورتم به گل چسبید.هزار پا! شاید از توی جیبم بیرون افتاده بود و می غلتید.یعنی آن هم از درون من بود؟
مهم نیست. دیگر مهم نیست.چون من زنم را کشته ام.والآن از زندگی لذت می برم.یعنی آن موقع نمی بردم؟کاش در شش لول یک تیر باقی مانده باشد.بی اختیار دستم توی جیبم رفت.پالتو ام روی زمین پهن بود.انگار من جزئی از زمین بودم.مثل یک دست انداز.من همیشه همینطوری بوده ام.جزئی از زمین...شش لول از جیبم درآمد.به طرف مغزم رفت.فکرم خالی شد توی شش لول.سنگینی چیزی روی کمرم بود.شاید پای برادرم بود.شاید جسد زنم بود.نه، هزار پا بود.نه، من بودم.خودم روی خودم سنگینی می کردم.انگار آن چیز سنگین از روی من رد شد.رد شد و رفت.واقعا رفت.با چشمانم دیدمش که می رود.شش لول، گوشم را کر کرد.خواستم داد بزنم صدایش کنم.ولی او پشتش را به من کرده بود و می رفت.یک مرد پالتویی بود.هرچه سعی کردم نتوانستم داد بزنم.بلند شدم. شش لول روی زمین ماند.و پالتو...دوست داشتم نفس بکشم.داد بزنم.زنم را بغل کنم.ولی در اوج سبکی؛گویی پایم بسته بود.به یک زنجیر ماورایی بسته شده بودم.یک زنجیر هزار حلقه.تنها چیزی که دیدم دو نفر از انتهای همه چیز به سراغم می آمدند.انگار ابتدایی نبود که آنها از آنجا بیایند.آنها از انتهای همه چیز به سراغ من می آمدند.من فقط ایستاده بودم و آن دو نفر هم چنان می آمدند.
لطفا به خود مطلب نظر بدهید.

نوشته شده توسط رضا در دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387 ساعت 13:46 موضوع | لینک ثابت
فریاد (تقدیم به جمعی پست)
فریاد ای مردی که ایستاده ای بر پشت شب
من تو را دیدم...
که با خود نیت تزویر بر ما می کنی
ای خداوند صداقت!
آرزویم این:
نباشی کین چنین بینی حقارت،
پستی اطرافمان،
روزگار تلخمان،
مرگ شباهنگاممان
ماهِ ما هم پشت ابر پنهان شدست اکنون
نیست دست گرم آتش بر بدن هامان
نیست راهی... جز همانی که برد سوی گناهی...
کز توان ما بکاهد زود
لیکن این یک نیست خواستگاهش قلب ما
بینم اکنون قدرت دل کندن راهی چنین آزاد...
-کز در بند بودن آشکار هولناک تر-
در خیالم مرد با مرگش برد در گور... آرزوی خدعه و نیرنگ
دست هامان باز خواهد شد، اگر این شد:
دگر کس دیده ی در بند دیدن مارا نخواهد داشت
گر چنین پندارت است... بشنو اکنون پاسخ مارا:
«از برای هر کدام ما، خودی از عشق به یکدیگر.........تیغی از نفرت ز دشمن
می کشیم هرکه برد از نزدمان
آسودگی،
بنگر!»
...!...!/'\
نوشته شده توسط ساسان در چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387 ساعت 1:29 موضوع | لینک ثابت
((مرا دیگر انگیزه ی سفر نیست)) به مناسبت جنگی نافرجام
مرا دیگر هوای سفر در سر نیست.
مرا دیگر سودای ناکجا نیست.
مرا دیگر شور بی انتها نیست.
من رخت بسته بودم از میان شما آدمیان پلید.
من رخت بسته بودم
از دنیای کثیف و کوچک و احمقانه تان.
من رخت بسته بودم از تکرار آینه وار روز ها و شب ها.
من رخت بسته بودم از خبط معصیت بار درختان
من رخت بسته بودم
از وسوسه ای که در گوشم می خواند:
بمان بمان
می دانم می دانم
فرسوده خواهم شد.
من رخت بسته بودم ازخورشیدی که دیگر طلوع نمی کرد
من رخت بسته بودم
از عشقی که روزی مرد.
من رخت بسته بودم از جهالتی که برادرم را کشت.
من رخت بسته بودم
از رشکی که روزی دختر همسایه را با خود برد
من رخت بسته بودم
من رخت بسته بودم
خو را نظاره گر بودم
که آن گاه ایستاده بودم
بلند بلند تر
حال آن کسکه به من خیانت کرد
جبرئیل بود.
((مرا دیگر انگیزه ی سفر نیست))
نوشته شده توسط عماد در چهارشنبه هفدهم مهر 1387 ساعت 15:48 موضوع | لینک ثابت
اندیشمندان امروز
احمقان دیروزند
آنان که با زیبایی صورت
زشتی های سیرت خویش را نهان کردند
و گل های نهفته ی بوستان را
پرپر
آه
ای گل های دشت شقایق
افسوس که از سرخی خون شما
دشت گلگون نگشته است
و گل هنوز
آزاده نیست
افسوس که اندیشمندان
جبر را پیشه ی تفکر کرده اند.
و گل ها را کندند.
و حرمت سرخی لاله را زیر پا بگذاشته اند.
افسوس که اندیشمندان امروز
احمقان دیروز و هر روزند
و گل های امروز
پر پرشده گان فردایند
ع.م.سیاه
نوشته شده توسط عماد در شنبه نوزدهم مرداد 1387 ساعت 23:57 موضوع | لینک ثابت
روش ادبی
توجه : این مطلب فقط به عنوان یک مطلب طنز نوشته شده و توهین و تحقیر هیچ شخصی را مقصود قرار نداده و هدف آن تنها افزایش سطح آگاهی و کمک به پیشرفت فرزندان برومند این ادبیات و این مرز و بوم است.تندروی های گاه به گاه هم به دلیل طنز بودن و تأثیر گذاری بیشتر است.یکی نیست به خود من گیر بدهد که «آخه چرت و پرت نوشتن کار داره ؟» باید بدانید من از روی نادانی خود و اینکه مطالب و اشعار پربار دیگران را نمی فهمم این گزافه گویی ها را نوشته ام ! با تشکر...
--------------------------------
تا به حال درباره انواع ادبی و ... چیز های زیادی شنیده اید.حتما در کتابهای درسی با این مفاهیم آشنا شده اید.ولی در این مطلب می خواهیم شما را با مفهومی خاص به نام روش ادبی آشنا کنیم که جدیدا بسیار شایع شده است.در صورت استفاده از این روش به شما یک فرد ادبی اطلاق می شود و می توانید کلی حال کنید.
تعریف:روش ادبی یک روش است که هیچ تاثیری در ادبیات شما و دیگران و غیره و ذلک ندارد و اصلا ادبی نیست بلکه یک روش خاص اجتماعی گونه است!
توضیحات
1- شما در این روش نباید از آرایه ها،کلمات مختلف و چیزهای ادبی سر در بیاورید و یا نباید اصلا از آنها استفاده کنید.چون باعث زیبایی کار و جذب دیگران می شود.
2- روش پرتابی: شما در این روش - که از زیر مجموعه های روش ادبی است- باید پرتاب را یاد بگیرید . پرتاب چه چیزی ؟ خوب معلوم است پرتاب عبارات.کاری ندارد.! فقط یک چیزی پرتاب کنید (ترجیحا بی ربط) ــ مثال فراوان:(من تو را در دریای عظیم وجودم غرق می کنم تادیگر زنده نمانی.آنقدر تو را می کشم که خسته شوم.)یا(به تو نگاه می کنم/آنگاه که دماغت می سوزد/و من شادم...چه وحشی...)یا(ای کرگدن دریای کویری وجود سخت من؛ تو را به نفهم ترین میمون دم دراز تشبیه می کنم که گویی با لوله کوبیده شده)یا(ای دستمال تو را می ستایم که تف و مف مردم را می گیری و هیچ نمی گویی)یا(بی تو انگار تو بهشتم راحتم- سختم - ملولم- وحشیم – آبی تر از قرمز – به سان وزغکان در مرداب غم)
3- نام پردازی: شما باید حتما یک اسم ادبی که الزاما بی معنی و غیر معقول باشد برای خود انتخاب کنید.باز هم مثال فراوان:(پوست کلفت راحت-1)یا(بوق-م-تمام)یا(الف تا ی-A to z+*2)یا(محکم-وزغ-دوشاخ-نفهم)یا(پ مثل پتک- راحتترین عاشق )یا(زجر کش 5/5)
۴- دید همش انتقادی:دائما شعر این و آن را نقد کنید و نکات جدید در آن ها پیدا کنید و غش کنید. یا از دیگران (حتی حافظ و حضرت مولانا) اشکال بگیریداگر دوستانتان شعری چیزی گفتند آنرا قبول نکنید و تا می توانید از آن اشکال بگیرید . او باید بفهمد شما چند سال زحمت کشیده اید و با مطالعه و تجربه به این جاها رسیده اید.و در خدمت چه اساتیدی بوده اید.همین جوری الکی که اینطوری نشده اید.دائمابه مخالفت بپردازید و حرف های مخالفانه با دین،اجتماع،فرهنگ و جامعه خود و نهادهای بین المللی و...(والبته بی منطق و بی ربط)بزنید.
۵- ویرایش و باز بینی نهایی:در این مرحله عبارات پرتاب شده را نامربوط کنار هم بچینید.گاهی قبل از یک عبارت کمی فاصله دهید.به دلیل نامعلوم از گیومه،پرانتز،نقطه،فاصله سطری،کاما و ... استفاده کنید تا باعث پرهیز از بدخوانی شود!!
۶- نامپرتابی برای شعر:از نام مناسب برای شعر استفاده کنید.هر چه نامفهوم تر،بهتر.از چیزهایی که دیگران نمی دانند استفاده کنید.مثال:(سرو 2سانتی)(محکم ترین لگد)(شب مترسک)(کلاغ شل)(انتهای غول )(چشم چپ)(...)(عاشق ترین چکش)
۷- استفاده از کلمات قلمبه:این قسمت بسیار مهم است.شما باید کلمات سخت وبی معنی را به طور اتفاقی و با کاربرد بد و اشتباه استفاده کنید.می توانید فرهنگ لغت را باز کنید و به طور اتفاقی یک کلمه عجیب و غریب انتخاب کنید.می توانید ابتدا شعر را بگویید سپس در فرهنگ لغت به دنبال مترادف غیر معقول آن بگردید و جایگزین کنید.یا همینجوری دسته ای از کلمات را بریزید و مثل گل آجرپزی خشت بزنید.از نمادهای بی معنی استفاده کنید تا کار مفسران سخت شود!مثلا از گُل به عنوان نماد استحکام استفاده کنید.یا دمپایی را نماد فقر بدانید.یا بلندگو را بکار برده ؛بعد بگویید نماد آزادی بیان است.
۸- شعر ها را همینطور تقدیم این و آن و گاها معشوق خود کنید.(اعم از :زمینی- هوایی- خیالی- موقتی و...)
۹- عبارات دیگر شاعران را در شعرتان زیاد بکار ببرید و از نو آوری بپرهیزید.
۱۰- الزاما باید با خواندن شعر حافظ در حالی که هیچ نمی فهمید گریه کنید.اصلا افسرده شوید.خودتان را بزنید.
۱۱- دائم اسطوره سازی کنید همه اش پیرو یکی باشید و الکی او را بالا ببرید.چون خودتان هم یک روزی الکی بالا خواهید رفت.
۱۲- در برخورد با دیگران،شعر وشاعری را کاملا ذاتی و بدون نیاز به هیچ ابزاری بدانید.آن را به چشمه ای تشبیه کنید که در شما همیشه جوشان است و دارد فوران می کند.
۱۳- از غم های فراوانی که کشیده اید حرف بزنید.خود را عاشق ترین و البته تنهاترین بدانید.وضعیت خود را اسف بار جلوه دهید.گویا هیچ کس به اندازه شما غم ندارد.خلاصه غم نداشته خود را فریاد بزنید.مثال غم(بابام برام شوکولات نخریده)(اومدم برم تو اتاق رفتم تو دستشویی!)(سر کوچه مون یه کلاغ گیر کرد به سیم برق؛برق گرفتش مرد!)
۱۴- شعرها را فقط برای دل خودتان بگویید.و مثلا خیلی قشنگ بوده اند طرفدار پیدا کرده اند.
----------------
با رعایت این نکات حالا شما یک فرد ادبی هستید.بروید کلی حال کنید.

نوشته شده توسط رضا در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387 ساعت 19:20 موضوع | لینک ثابت
می شود که من و تو ما نشویم؟
من و تو با عشق هم آشنا نشویم؟
می شود من بی تو،تو بی من...
وارد شده، زندگی آغاز کنیم؟
می شود تو شاد باشی و من...
از شادیت دلشاد نشوم؟
می شود من دل از عشق تو شسته...
زندگی دوباره آغاز کنم؟
می شود دل من...
از مهر تو سر ریز شود...
و دل تو چون سنگ، عشق را بیرون کند!
***
هر خوشی در عمر، دیدم به خود...
زجر را از دور دیدم به چشم.
دیدم که می آمد درد
می آمد زجر
می آمد گور...
گور نه...آن را پس زده ام!
رفتم تا دم مرگ
رفتم تا اشهد
یک لحظه به خود برگشتم
تو را به یاد آوردم
مرگ دور شد از من
من از او
و تو از من
زمزمه ای می گوید
«تو دگر به پایان نیاندیش»
من می گویم
می جنگم....
تا دارم جان در بدن!
عشق ِ دیگر قدغن
و تا عشق تو در دل من هست
-که جاودانه ترین است-
می مانم با تو
تا آخر عمر
در جنگ با تو
بر سر عشق
نوشته شده توسط ساسان در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387 ساعت 17:24 موضوع | لینک ثابت
برای مادرم
ذر بود
وخدا بود
و هیچ نبود
که در ذهن من هنوز
نه خدایی بود
و نه سیبی
و نه انجیر بنی
ومادر این جا ایستاده بود
بلند
بلندتر از همه ی قله ها
آن سان که من عریان جامه دریده بودم
آری
این تو بودی
که با بزرگی و عظمت
عریانی های روح مرا پوشاندی
ای بزرگ
اینک سر در آستان تو نهاده ام
و بر نشانه ی تسلیم
دستهایم سقف آسمان را می شکافد
بالا بلند
هنوز ایستاده ای عظیم
با عزتی که هنوز در تو هست
و زیبایی پرستش عشق
مادر
هنوز تویی عظیم
در برابر این نسل مبتذل
و اندیشه های نا پاک
و عشق های کاغذین
و حرف هایی ابلهانه
و صافی هایی از جنس پول
هنوز تو ایستاده ای
بلند
بیا که می خواهم
ذره ذره
بهشت را
از وجود پر برکتت استنشاق کنم
ای مادر
چقدر عظیمی
که این گونه با تحمل دردها
با این عبث بیهوده (من) می سازی
و با جهل مان
آه مادر
((در کدامین نقطه باید تو را به پایان برد))
که اینک این شعر رو سیاه مانده است
ببخشای ای بزرگوار
که این شعر در عظمتت نگنجید
((روز زن بر تمامی زنان سرزمینم مبارک))
نوشته شده توسط عماد در سه شنبه چهارم تیر 1387 ساعت 17:12 موضوع | لینک ثابت
بشنو از کنتور حکایت می کند
از جدایی ها شکایت می کند
مثنوی برق و کنتور گوش کن
کس نیاورد این چنین چون من سُخُن
برق اگر باشد روا بر خانه ای
شد حرام مسجد و کاشانه ای
سد و نیروگاه و برق از بهر ماست
برق بر همسایه رفتن ناسزاست
شب که شد ساعت که پیک(1)و پوک شد
پس چرا باید که همچون غوک شد
خواند در تاریکی شب قور قور
برق رفت و من که هستم کور ِکور
چون که استانی شود این قطع برق
ما که از نِت می رویم بر غرب و شرق
تیر چون شد تیر بی فاز است و نول
فکر یک دینام رد شد چون اتول
صد فسوس و صد دریغ و ضد حال
چون که دینام،سوخت،می خواهد باحال
چارصد تومان که بنزین می خری
بر گلوی خود نریزی پس خری
چون که از دینام دل نومید شد
برق از تن رد شد و چون بید شد
خیر گویا برق و کنتور قطع شد
شعر آن،صوت الحماری،سمع شد

------------------
(1) ساعت اوج مصرف برق
نوشته شده توسط رضا در یکشنبه دوم تیر 1387 ساعت 9:41 موضوع | لینک ثابت
تقدیم به ساسان عزیز
آه ای یقین من
ای ماهی گمشده در دریای مواج
ای زیبا سیرت
چه کس دید گریه های شبانه ی تو را ؟
چه کس خواست بانگ برآرد از بیچارگی تو؟
شعر من همان بانگ خاموش غم توست
ای یقین من
چه کس دید زجه زدن های عاشقانه ات را
و عشقت را که می گفتی:"جاودانه است"
عشقی که چنین کوهی از پای به در آورد است.
و بی صلابت
معلق در هوا نگاه داشته است
آه ای یقین من
برخیز
چه کس دید گریه های شبانه ی تو را؟
چه کس صبر نورزیدن را به تو آموخت؟
ای عاشق دیرینه
ای دوست من
((آغاز، دوست داشتن است))
تو دگر به پایان نیاندیش
((که همین دوست داشتن زیباست))
ای عاشق دیرینه
چه کس تو را این چنین به بی دردی وسوسه می کند؟
چه کس صبر را از کفت به در می آرد؟
صبر آموز
صبر
صبر
(تو
((که
ای
چه
نوشته شده توسط عماد در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387 ساعت 14:14 موضوع | لینک ثابت
زندگیمان پر غم شده است! دریا بی موج، آسمان بی ابر، پرنده بی پر شده است! خانه ای بی در شده است! باغ پر ثمر ما، خالی شده است! شاعری بی ذوق، شده است! فکر من در اوج، پرتاب شده است! عشق پر زر شده است! از پسری پول خواستند، او پرپر شده است! زنی چیز ها خواسته، شوهرش به در شده است! محبت خواستم، گفتند: «در راه گم شده است»! به تو گفتم که تو را می خواهم، گفتی: «این چنین تا حال، ممکن شده است؟»! گفتم که دل تو، هم چون سنگ مرمر شده است!
ساسان ریاحی دهکردی
نوشته شده توسط ساسان در پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387 ساعت 1:21 موضوع | لینک ثابت
رفع نقص قبل از شروع
خوب همانطور که دیدید عنوان این مطلب دارای کژتابی از جلوه های گوناگون سمعی و بصری است. ممکن است اینگونه برداشت شود که رانندگانی که در به در هستند دنبال جایی برای پارک کردن اتومبیلشان هستندولی می توان گفت با بالا رفتن قیمت ها و کرایه ها زیاد هم در به در نیستند و بیشتر خیابان به خیابان و چهاراه به چهارراه هستند.البته منظور از جای پارک معلوم نیست شاید هم خیلی کیفورند و به دنبال پارک رفتن هستند که یکی پیدا کرده بودند گفتند زنانه است یعنی بوستان زنان است. حالا آنها در به در به دنبال رفتن به پارک دیگری هستند.
قرارداد : در این مطلب قرار داد می کنیم که مفهوم این بوده است که رانندگان در شهر تهران جایی برای پارک کردن ماشین خود ندارند.
بررسی ریشه ای و بنیادی
1- اول باید مخترع پارک (کنار خیابان) را یافت و به قول معروف خرش را گرفت : تو که می دونستی این همه ماشین هست مرض داشتی جای پارک اختراع کردی .2- باید مخترع اتومبیل تنبیه شود چون بدون توجه به کمبود جای پارک آن را اختراع کرده البته می توان گفت پارک مثل ((I go to park)) بلا نسبت شما کلمه ای انگلیسی است پس ما دچار غرب زدگی شده ایم و باید درمان شویم . باید دانست چون غربی ها از همان اول بی فرهنگ بوده اند این جمله خلاف ادب را عرض کرده اند وگرنه ما خومان می دانیم که پارک جای این کارها نیست و با تشکر از شهر داری در سطح شهر هر چه کم است دستشویی عمومی زیاد است .پس ((We don't go to park)) .3- باید به شهرداری هجوم برد که چرا خیابان ها عریضند و جا هست که مردم بتوانند پارک کنند.4- از دیگر دلایل می توان به بی سواتی بعضی اشاره کرد که فرق پارک و پارک را نمی دانند و همینجوری توی پارک پارک می کنند.(عجب پارک تو پارکی شد.) 5- از عوامل دیگر می توان به کمبود جای پارک اشاره کرد.
راه حل های موضوع
1- رانندگان ماشین خود را در خانه بگذارند و سپس آسوده و راحت و پیاده به دنبال جای پارک بروند.که خود نوعی ورزش است.2- امکان رزرو جای پارک توسط افراد از چندین ساعت قبل.3-اینکه رانندگان اول خودرو را پارک کنند سپس به دنبال جایش بگردند.برای اطلاعات بیشتر از پنجره به خیابان نگاه کنید.4-ارائه کارت هوشمند پارک و سهمیه بندی پارک . حالا اگر یک نفر سهمیه اش افتاد بالای تهران و کارش پایین تهران بود می تواند با خودروی عمومی برود.5- مبارزه با پارک مخرب و رانندگان بد پارک.6- طرح تعویض جای پارک های فرسوده توسط شهر داری.7- اجرای طرح از پارک تا پارک (خودتان فکر کنید بفهمید.)8- ایجاد فرهنگ سازی و تر غیب رانندگان به فرهنگ پارک توسط اوقات فراغت در هنگام پارک .مثل ورزش های دعوا با زنجیر چرخ - پرتاب مشت - کشتی با چرخ پنچر – نبین و بپارک – هنر باز کردن در سمت راننده در اتوبان و ... 9- ساخت خورو های دو گانه پارک10- خصوصی سازی (دلال بازی) جای پارک ها یعنی تعویض خرید فروش رهن و اجاره و... . هم چنین ایجاد اشتغال و خود اشتغالی و ایجاد شغل جدیدی به نام پاشغال (پارک- اشتغال) 11-استفاده از پیاده رو برای جای پارک که هم اکنون به صورت عمومی-آزمایشی در تمامی نقاط کشور در حال اجراست.12-حمل ونقل با مکعب مستطیل های زرد از نوع فشرده شده که در اصطلاح ورزشکاری اتوبوس نامیده می شوند.این فناوری موجب تقویت عضلات و سلامت اعصاب و روان و آشنا شدن با جلوه های زیبای زندگی مثل اتحاد شدید می شود.
نتیجه گیری
می توان نتیجه های مهمی از این بحث گرفت.
شعر پارکی
پارک کنید گاو را حین که الاغ می رسد
مژده دهید الاغ را یونجه و کاه می رسد
گاو که پارک می شود کاه زیاد می خورد
کاه زیاد خورده پس گوشت گران می شود
گاو درون پارک را شاخ تو کندی و نه من
چون که زگاو ما همی شاخ بکار میرود
لازم به ذکر نیست و خودتان می دانید( که خیلی ها هم می گویند ) اشکال در وزن آگاهانه است و عمدا از حالت درست خارج شده.(تخلص : الف-تشدید-حمزه-دراز-پهن||*2+4)

نوشته شده توسط رضا در چهارشنبه هشتم خرداد 1387 ساعت 18:33 موضوع | لینک ثابت
خسته ام
خسته از نگاه های هرزه ی مردمان
خسته ازدست های بی کران
از نادانی مردمان
از دروغ های مهاجمان
از عشق های عاشقان
از ترس های آزادگان
خسته ام
راه نیست به بی کران
خسته ام
عشق نیست در دلهاتان
خسته ام
مرد نیست در بینتان
خسته ام
آزادی نیست کردارتان
خسته ام
خسته از نگاه های هرزه تان
از حقیر ماندنتان
از نقاب گذاشتنتان
و از امید های شهوت پرستانه تان
کیست هم عنان کاویان
انگار نیست هیچ کس
خسته ام بس خواندم و فریاد کشیدم که:
کیست بیاید به یاریم
چون نیست کسی
از بیهوده گفتن خسته ام
ع.م.سیاه
نوشته شده توسط عماد در پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387 ساعت 19:24 موضوع | لینک ثابت
انگشت درد سر ساز چندی پیش شعری با این مضمون خواندم که می خواهم برایتان تفسیرش کنم: فصل خزان است و دلم پر ز داغ ------- می کنی انگشت درون دماغ -------- باغ چه باغی همه جا غم زده ----- خر چه خری تیپ زده گشته الاغ مصرع اول: در این مصرع شاعر به چیز داغی در دلش اشاره می کند . که شاید آش باشد یا آبگوشت داغ . به هر حال احتمال می رود که شاعر پس از خوردن چیز داغی آن هم در پاییز این شعر به ذهنش آمده باشد. احتمال دوم این است که از شاعر گناه یا اشتباهی سر زده که می خواسته مثلا با داغ گذاشتن روی دلش خود را سرزنش نماید ولی عجیب است که همه پشت دستشان را داغ می کنند این یکی احتمالا دو آتشه بوده و دلش را داغ کرده که از ته دلش آن کار را نکند نتیجه: 1- در پاییز چیز داغ نخوریم -2- در پاییز کار بدی نکنیم که مجبور شویم روی دل خودمان را داغ بگذاریم . مصرع دویم : می گوید فردی که مخاطب قرار گرفته انگشتش را درون دماغش فرو کرده و البته شاید در اینجا انگشت مجاز از کل دست باشد که شاعر به خاطر وزن از انگشت استفاده کرده و البته احتمال می رود شاعر به خاطر فرو کردن دست توی دماغش روی دلش داغ گذاشته که دیگر دستش را توی دماغش نکند البته اینجا ممکن است مخاطب فرد دیگر باشد مثلا فرزند شاعر. که شعر این معنی را می گیرد که شاعر از اینکه......
نوشته شده توسط رضا در پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387 ساعت 7:29 موضوع | لینک ثابت
من ِ بیچاره
من ِ بیچاره در این وادی مرگ
من ِ بیچاره در این اوج نبوغ
(که همه اش کشکه و دوغ)
من ِ بیچاره در این مرگ سرور
چه غزل ها گفتم در ذهن
چه سلام ها کردم در دل
سر به زیر، سر به هوا بشنیدم...
که کسی حرفی زد
نفری با من ِ بیچاره سلامی می گفت
طفلکی نیست بگوید بدبخت
نبوغت گرمی چند دینار؟
همه را بفروختم،
به صدای نسیمی
که از وادی بین الحرم خانه عشق می آمد.
می آمد و می گفت "سلام"
همه را بفروختم،
به صدایی تنها،
به صدایی در اوج،
به صدایی دوردست.
شاید او تنها بود،
ولیکن پر بود
پر ز ِ غلغل زدن عشق،
پر از جوشش خون،
پر از سرخی ِ چهره،
پر از ترس عبور!
من او با هم و بی هم، من و او دور از هم!
من و او چند سلام، من و او چند درود.
آیا او مثل من است
همچو منی عاشق او ؟
یا که در اوج من و او یکی خواهیم شد !!؟
ساسان ریاحی دهکردی
نوشته شده توسط ساسان در سه شنبه بیستم فروردین 1387 ساعت 14:17 موضوع | لینک ثابت
انشای آزاد البته یه تفاوت هایی بین زندگی الآن من و انشاهای قدیم هست. انشاهای قدیمی حداقل یه نتیجة خوبی داشت، یعنی یه بیست کلّه گنده، ولی معلوم نیست که زندگی من هم نتیجه ای این چنین داشه باشه، یعنی بیست در کارنامة اعمالم. البته من دارم تمام سعی خودم رو می کنم تا زندگی خیلی برام سخت نشه، مثل تفکراتم، چون زندگی هم یکی از بزرگ ترین نعمت های خدادادیه، ولی نمی دونم چرا این روزا اصلاً با من خوب تا نمی کنه. زندگی داره اون روش رو به من نشون میده، همیشه به خودم می گم یعنی از این بدتر هم میشه؟ بله که می شه، خدا هیچ وقت بدی برای بنده هاش نمی خواد. پس چرا من الآن حالم بده؟ این به خودت برمی گرده... شاید داری آزمایش می شی. خوب این هم یه جوریه دیگه. جورش جور خوبی نیست، ولی همینه دیگه... من زیاد دلم نمی خواد زندگیم این شکلی باشه، یعنی اصلاً دلم نمی خواد... ولی خوب این تقدیر الهیه. البته شاید آرزوهایی که دارم، باعث شده که روی پام بمونن... می فهمید که....... به نظر من زندگی هر شخصی تشکیل شده از آرزوهای کوچیک و بزرگشه و زندگی بر من طوری گذشت که اکثر آرزوهایی که قبلاً داشتم، الآن دیگه برام اهمیتی ندارن و شاید همین باعث شده زندگی برام سخت بشه.... با امید اینکه همیشه آرزوهاتون ثابت بمونن تا بهشون برسید انشا الله ساسان ریاحی دهکردی
نوشته شده توسط ساسان در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387 ساعت 23:58 موضوع | لینک ثابت
این هم شعری دیگر که در تاریخ۱۰ فروردین نوشته شده
عشق ، یعنی من و تو ...
عشق ،یعنی که تکان خورده و سرپا بشویم
زورکی هم که شده در دل هم جا بشویم
دست در دست هم اصلا ندهیم و نرویم
مگر آن وقت که دیوانه و تنها بشویم
عینک تیره و تیپ و هیجان و بلوتوث
همه جا چشم به راه اس ام اس ها بشویم
عشق ، یعنی من و تو ، هیچ نگوییم به هم
زیر عینک خرکی محو تماشا بشویم
تکیه بر هیچ نهادی ندهیم و خودمان
خودکفایی بنماییم و متکّا بشویم
گر که دیدیم که پولی به زمین افتاده ست
متفاهم ، متبسّم شده ، دولّا بشویم
عشق ، یعنی که فقط عاشق پیتزا نشویم
گاه بریانی و گاهی لازانیا بشویم
نوشته شده توسط رضا در یکشنبه یازدهم فروردین 1387 ساعت 12:7 موضوع | لینک ثابت
و این هم شعری بسیار زیبا از خانم زهرا دُرّی
آب دهید گاو را ...
آب دهید گاو را، شیر زیاد می دهد
شیر زیاد با عسل ، توی ستاد می دهد
وصل شیلنگ می شود ، طرح قشنگ می شود
هم به جهاد می دهد ، هم به چکاد می دهد
شیر زیاد همچنین ، موجب خواب می شود
خواب و خوراک در بشر، حالت شاد می دهد
شیر دهید مرد را ، مردک دوره گرد را
او که تمام هیکلش ، بوی مواد می دهد
مرد که شیر می خورد ، یک تنه رای می دهد
هم به فواد می دهد ، هم به قباد می دهد
رای وفور می شود ، وقت حضور می شود
معده ی خورده شیر را ، گاو به باد می دهد
شیر کنید پاکتی ، صف بزنید ساعتی
سهمیه بند می رسد ، دست عباد می دهد
آب ندید گاو را ، جانور گشاد را
گاو ِ الاغ صف به صف ، نسل جواد می دهد
کاه دهید گاو را ، کار درست می شود
جای دو سطل شیر خود ، چسب و پماد می دهد !
نوشته شده توسط رضا در یکشنبه یازدهم فروردین 1387 ساعت 12:1 موضوع | لینک ثابت
چند دو بیتی از باباطاهر عریان در ادامه مطلب

نوشته شده توسط ساسان در شنبه ششم بهمن 1386 ساعت 18:7 موضوع | لینک ثابت
|
کيستي که من |
| |
|
|
اينگونه |
|
|
|
بهاعتماد | |
نام ِ خود را
با تو ميگويم
کليد ِ خانهام را
در دستات ميگذارم
نان ِ شاديهايام را
با تو قسمت ميکنم
|
به کنارت مينشينم و |
|
|
|
بر زانوي ِ تو |
اينچنين آرام
به خواب ميروم؟
□
|
کيستي که من |
|
|
|
اين گونه بهجد |
در ديار ِ روياهاي ِ خويش
با تو درنگ ميکنم؟
((تقدیم به عشق بی پایانم))
نوشته شده توسط عماد در پنجشنبه ششم دی 1386 ساعت 9:39 موضوع | لینک ثابت
بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست
بگشای لب که قند فراوانم آرزوست
ای آفتاب حسن برون آ دمی ز ابر
کان چهره ی مشعشع تابانم آرزوست
گفتی بناز بیش مرنجان مرا برو
آن گفتنت که بیش مرنجانم آرزوست
آن دفع گفتنت که برو شه به خانه نیست
آن ناز و باز تندی دربانم آرزوست
زین همرهان سست عناصر دلم گرفت
شیر خدا و رستم دستانم آرزوست
زین خلق پر شکایت گریان شدم ملول
آن های و هوی و نعره ی مستانم آرزوست
والله که شهر بی تو مرا حبس میشود
آوارگی کوه و بیابانم آرزوست
یک دست جام باده و یک دست زلف یار
رقصی چنین میانه ی میدانم آرزوست
دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر
کز دیو و دل ملولم و انسانم آرزوست
گفتند یافت می نشود گشته ایم ما
گفت آن چه یافت می نشود آنم آرزوست
گفت آنچه یافت می نشود آنم آرزوست
والله که شهر بی تو مرا حبس میشود
آوارگی کوه و بیابانم آرزوست
یک دست جام باده و یک دست ذلف یار
رقصی چنین میانه ی میدانم آرزوست
دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر
کز دیو و دل ملولم و انسانم آرزوست
گفتند یافت می نشود گشته ایم ما
گفت آنکه یافت مینشود آنم آرزوست
گفت آن که یافت می نشود آنم آرزوست
مولانا
نوشته شده توسط رضا در چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386 ساعت 21:24 موضوع | لینک ثابت

|
کس بدین منوال پیش از من چنین شعری نگفت | |
|
مر زبان پارسی را هست با این نوع بین |
اینکه شعر زبان فارسی از کجا آمده رو در ادامه مطلب بخونید
نوشته شده توسط ساسان در جمعه شانزدهم آذر 1386 ساعت 20:56 موضوع | لینک ثابت
زندگی نامه مولانا رو ادامه مطلب گذاشتم به بهانه سال مولانا که البته رو به پایانه....... ولی به بزرگی خودتون ببخشید
فقط نظر یادتون نره
مردونه نظر بدید
نوشته شده توسط ساسان در جمعه شانزدهم آذر 1386 ساعت 15:59 موضوع | لینک ثابت
این شعر هم از شل سیلور استاین هست که نشانه ای از ضد زن بودن این آقاست.
خواهش می کنم نظر بدید.
البته به پای شعر های خودمون که نمی رسه. ولی گفتم بد نیست که بذارم.
متن اصلی انگلیسیش هم برای علاقه مندان به زبان انگلیسی توی ادامه مطلب می ذارم.
حتماْ بخونید
!!!نظر یادتون نره!!!
یه هیزم دیگه تو آتش بنداز
یه هیزم دیگه تو آتش بنداز
کمی گوشت و لوبیا برام بپز.
بعدش برو بیرون سراغ ماشین و لاستیکش رو عوض کن.
جوراب هام رو بشوی و شلوار لی قدیمیم رو بدوز.
عجله کن عزیزم، میتونی پیپم رو پر کنی
بعدش هم برو دمپایی هام رو بیار.
و یه قوری چای دیگه برام بگذار جوش بیاد.
بعد یه هیزم دیگه تو آتش بنداز عزیزم
و بیا برام بگو که چرا می خوای ترکم کنی.
آخه مگه من یکشنبه بهت اجازه نمی دم ماشینو بشویی؟
و وقتی داری چاق می شی بهت اخطار نمی دم؟
قصد ندارم یه روز با خودم ببرمت ماهیگیری؟
خب یه مرد نمی تونه بیشتر از این یه زن رو دوست داشته باشه.
آخه من همیشه با خواهر کوچکت مهربون نیستم؟
هر شب نمی برمش ماشین سواری؟
پس اینجا رو پاهام بشین چون وقتی شیرینی، دوستت دارم
و می دونی که جنگ و دعوا در شأن خانم ها نیست.
پس یه هیزم دیگه تو آتش بنداز
کمی گوشت و لوبیا برام بپز.
بعدش برو بیرون سراغ ماشین جک بزن و لاستیکش رو عوض کن.
جوراب هام رو بشوی و شلوار لی قدیمیم رو بدوز.
بدو دیگه عزیزم، میتونی پیپم رو پر کنی
بعدش هم برو دمپایی هام رو بیار.
و یه قوری چای دیگه برام بگذار جوش بیاد.
بعد یه هیزم دیگه تو آتش بنداز عزیزم
و بیا برام بگو که چرا می خوای ترکم کنی
نوشته شده توسط ساسان در پنجشنبه پانزدهم آذر 1386 ساعت 20:41 موضوع | لینک ثابت
سلام. یه شعر از خانم نغمه رضایی هست که بسیار زیباست. اگه شد بعداْ باز هم از این شعر ها می ذارم. فقط لطفاْ نظر بدید. قربان شما
آدمک آخر دنیاست ، بخند
آدمک مرگ همینجاست، بخند
آن خدایی که بزرگش خواندی
به خدا مثل تو تنهاست، بخند
دستخطی که تو را عاشق کرد،
شوخی کاغذی ماست، بخند
فکر کن درد تو ارزشمند است
فکر کن گریه چه زیباست، بخند
صبح فردا به شبت نیست که نیست
تاره انگار که فرداست، بخند
راستی آنچه که یادت دادیم،
پر زدن نیست که درجاست، بخند
آدمک نغمه آواز نخوان
به خدا آخر دنیاست، بخند
نوشته شده توسط ساسان در پنجشنبه پانزدهم آذر 1386 ساعت 20:33 موضوع | لینک ثابت
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت،
(سرها در گریبان است
کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن ودیدن یاران را
نگه جز پیش پا را دید نتواند،
که ره تاریک ولغزان است.
وگردستِ سوی کس یازی،
به اکراه آورد دست از بغل بیرون
که سرما سخت سوزان است؛
نفس ، کز گرمگاه سینه میآید برون، ابری شود تاریک.
چو دیوار استد پشت چشمانت.
نفس کاینست،پس دیگر چه داری چشم
زچشمِ دوستان دور یا نزدیک؟
هوا بس ناجوانمردانه سرد است................آی........
دمت گرم وسرت خوش باد!
سلامم راتوپاسخ گوی،در بگشای!
منم من، میهمان هرشبت، لولی وشِِِِِِِِ مغموم.
منم من، سنگ تیپا خورده ی رنجور.
منم دشنام پست آفرینش ، نغمه ی رنجور.
نه از رومم، نه اززنگم، همان بی رنگِ بیرنگم.
بیا بگشای در بگشای دلتنگم.
حریفا!میزبانا!میهمان سال و ماهت پشت در چون موج میلرزد.
تگرگی نیست،مرگی نیست.
صدایی گر شنیدی،صحبت سرما ودندان است.
من امشب آمدستم وام بگزارم.
حسابت را کنار جدا بگزارم.
جه میگویی که بیگه شد،سحر شد بامداد؟
فریبت میدهدبراین سرخیِ بعد از سحر گه نیست.
حریفا!گوشِ سرما بردست این،یادگارِ سیلی سردِ زمستان است.
وقندیل سپهر تنگ میدان.مرده یا زنده،
به تابوتِ ستبرِ ظلمت نه تویِ مرگ اندوه،پنهان است.
حریفا رو چراغ باده را بفروز،شب با روز یکسان است.
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت.
هوا دلگیر،درها بسته،سرها در گریبان، دستها پنهان؛
نفس ها ابر، دل ها خسته وغمگین،
درختان اسکلت های بلور آجین،
زمین دلمرده،سقف آسمان کوتاه،
غبار آلود مهر وماه
زمستان ست.
نوشته شده توسط عماد در پنجشنبه هشتم آذر 1386 ساعت 16:21 موضوع | لینک ثابت
چرا چرا؟
چرا مدرسه ما سرده؟
چرا زندگی پر درده؟
چرا آسمون بلنده؟
چرا آدم نباید بخنده؟
چرا زندگی قشنگه؟
چرا تو تفنگا فشنگه؟
چرا مصطفی یه پخمه است؟
چرا قالیمون یه تخته است؟
چرا مردا ذلیلن؟
چرا پولامون قلیلن؟
چرا آدم اون سیبو خورد؟
چرا دزده ماشینو برد؟
چرا معلم می گه شومیم؟
ما که همه از یه خونیم!
چرا کسی جواب نمی ده؟
چرا معلم نمره نمی ده؟
چرا طلب کار اومده؟
چرا مهدی نیومده؟
تو می گی من چه کار کنم؟
زندگی مو تار بکنم؟
یا که برم تو کار ارگ
بزنم آهنگ بزرگ
واسه خودم کسی بشم
هکر هیچ سایتی نشم!!!
منظومه «چرا چرا!» سروده خودم رو خوندید....
خواهش می کنم نظر بدید
نوشته شده توسط ساسان در پنجشنبه هشتم آذر 1386 ساعت 14:2 موضوع | لینک ثابت
خنجر این بد،به قلب من نه زدی زخم
گر همه از خوب هیچ با دلتان وبود،
دست نوازش به خون من نه شدی رنگ
ورنه چرا بوسه خون چکاندم از لب
ورنه چرا خنده اشک ریزدم از چشم
ورنه چرا پاک چشمه آب دهد زهر
ورنه چرا مهر بوته دهد خشم؟
من چه بگویم به مردمان،چو پرسند
قصه ی این زخم دیرپای پر از درد؟
لابد باید که هیچ گویم،ورنه
هرگز دیگر به عشق تن ندهد مرد!
((شاملو))
نوشته شده توسط عماد در چهارشنبه هفتم آذر 1386 ساعت 20:44 موضوع | لینک ثابت
فرشته یک کودک
کودکی که آماده تولد بود، نزد خدا رفت و پرسید: می گویند فردا شما مرا به زمین می فرستید، اما من به این کوچکی و بدون هیچ کمکی چگونه می توانم برای زندگی به آنجا بروم؟ پاسخ شنید: از از میان تعداد زیادی از فرشتگان، من یک برای تو در نظر گرفته ام. او از تو نگه داری خواهد کرد. اما کودک هنوز مطمئن نبودکه می خواهد برود یا نه. اما اینجا در بهشت من هیچ کاری جز خندیدن و آواز خواندن ندارمو این ها برای شادی من کافی هستند. پاسخ شنید: فرشته تو هر روز برای تو آواز می خواندو هر روز به تو لبخند خواهد زد. تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود.
کودک ادامه داد: من چه طور می توانم بفهمم مردم چه می گویند وقتی زبان آنها را نمی دانم. پاسخ شنید: فرشتة تو زیبا ترین واژه هایی را که تو ممکن است بشنوی در گوش تو زمزه خواهد کرد. پپ و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت کنی. کودک با ناراحتی گفت: وقتی می خواهم با شما صحبت کنم، چه کنم؟ خدا پاسخ داد: فزشته ات دست هایت را در کنار هم قرار خواهد داد و به تو یاد می دهد که چگونه دعا کنی.
کودک سرش را برگرداند و پرسید: شنیده ام در زمین انسان های بدی هم زندگی می کنند، چه کسی از من محافظت خواهد کرد؟ فرشته ات از تو محافظت خواهد کرد. حتی اگر به قیمت جانش تمام شود. کودک با نگرانی ادامه داد: من همیشه به این دلیل که دیگر نمی توانم تزد شما باشم، ناراحت خواهم بود. خداوند لبخند زد و گفت: فرشته ات همیشه درباره من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه بازگشت نزد من را خواهد آموخت، گرچه من همیشه در کنار تو خواهم بود. در آن هنگام بهشت آرام بود اما صداهایی از زمین شنیده می شد. کودک می دانست که باید به زودی سفرش را آغاز کند. او به آرامی یک سوال دیگر از خداوند پرسید: خدایا! اگر منباید همین حالا برم، لطفاً نام فرشته را به من بگویید. پاسخ شنید:
نام فرشته ات اهمیتی ندارد. به راحتی او را مادر صدا کن
نوشته شده توسط ساسان در چهارشنبه هفتم آذر 1386 ساعت 19:57 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

!!!مثلث شوم تقدیم می کند!!!
فهرست اصلی
نویسندگان
دوستان
نوشته های پیشین
تیر 1388
اردیبهشت 1388
اسفند 1387
آذر 1387
مهر 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
فروردین 1387
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
آمار
ساعت
طراح قالب
POWERED BY