دستگیره را محکم در دستم فشار میدهم. گویی میخواهم کوهی را جا به جا کنم
تمام
نیرویم را جمع کردم و دستگیره را کشیدم. هیچ چیز معلوم نبود. همه جا
کاملاً تاریک بود. آنقدر چشم هایم درد میکرد که حتی جرأت نکردم خانه را
روشن کنم.
بی اعتنا دستم را داخل تاریکی کردم. همیشه همانجا بود. هیچ
کس به آن حتی دست هم نمیزد. کمی در دست فشردمش و برش داشتم. میترسیدم کسی
از من جدایش کند. محکم به سینه ام فشارش میدادم. کوه در دستانم بود. همیشه
همانجا بود. دیگران حتی دست هم به آن نمیزدند. اولین بار، چند سال پیش بود
که دیدمش. همانجا بود. اثر هیچ انگشتی بر روی آن نبود. حداقل من نمیدیدم.
کوه را جا به جا میکردم. تمام نیرویم را جمع کرده بودم.
سخت تر از آن
بود که فکرش را میکردم. نیمه ی راه رهایش کردم. رها شد. تنها اثر انگشتان
من روی آن بود. حالا میفهمیدم چرا دیگران حتی دست هم به آن نمیزدند. دیگر
همانجا نبود.
تنها اثر انگشتان من روی آن بود...
+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم مرداد 1390ساعت 1:52  توسط ساسان
|
هنوزآن لحظه برابر چشمانم است
که تو را از ساق پاهایت شناختم
..................................................................
دیرتر از همه ی مردم شهر شناختمت
زودتر از همه دل باختمت
..................................................................
چه سرمای سختی!!!!!!
کاش چشمانت اینجا بود و درونم را آتش میزد
..................................................................
کاش زودتر می دانستم که نمی خواهی عشقم را فریاد بزنم
وگرنه
هر روز ساعت ۵
به یاد اولین بار دیدار
به آنجا نمی آمدم..
.................................................................
راستی که عاشقی بد مصیبتی است!!!!!!
هنوز خواب نگاه های مادرت را می بینم
راستی او....
...................................................................
ما که دختر همسایه نداریم!!!!!!!!!
اما به بهانه ی آش نذری
تا دم در خانه تان می آمدم.
(۱):این شعرها اولین تجربه های من در زمینه ی شعر طرح است.
+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم آذر 1389ساعت 22:49  توسط عماد
|
گرچه بد نامیست نزد عاقلان
ما نمی خواهیم نام وننگ را
دیدی آخر که چگونه از پایبست ویرانست
برج با شکوه و عظمت استدلال ها
که فرو ریزد
آجر آجرش بر سرت
تا مرگ را دیداری کنی
که این معجزت عشق است
در میان جنگی که بی پایان است
◘
ایستاده
عریان
سرکش
با طبلی بر دست
و رپ رپه ی ویرانگر رسوایی
چرا که این راز نماند در پس پرده ی نهانی
آه
دیدی که آخر پیرانه بر سرت هوای عاشق شدن زد؟
◘
که ایم و ره کجاست؟
حقیقت را در دستان کدام یک می توان یافت؟
نمانده است جز نقش تردیدی بر آینه
طبل رسوایی
در شهر پیچیده
+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم شهریور 1389ساعت 0:4  توسط عماد
|
برای رضا(۱)
چه فکری است در ذهنت؟
چه می خواهی ز ستارگان؟؟
عشق چون معجزتی
در برابرت به زانو نشسته است
زبان بگشای
بند هایت را رها کن
وینک در برابر هر حماسه ای
پیمبرت ایستاده است
با تبری به دست
تا خویشتن هایت را با دستان سبزش
بشکند،بکوبد
اینک بانوی پر غرور عشق
با بشارتی از حیات نو
در برابرت ایستاده است
تا از نو متولد شوی
و آن گونه که شایسته است
نام"آدمی"را به یدک بکشی
و تاج پادشاهی را
بر سر بگذاری
هیچ کس نمیداند چقدر زمان برای دوست داشتن باقی است
نگاه کن
نعره بزن
عشقت را نعره بزن
و بر دهان تک تک هرزه گویان شهر تف کن
یاسی دیرین در خاموش و روشن چراغ ها
و نگاه های سرد مادری در پشت شیشه.
(۱):این شعر را ابتدا برای خودم سروده بودم. اما مناسب با حال و احوال ایام با حذف و اضافاتی در شعر این را به رضا تقدیم کردم.
+ نوشته شده در جمعه هجدهم تیر 1389ساعت 18:47  توسط عماد
|
یک سال پیش بود ... آری!
مادرم
تقدیم به مادرم
پایدار باش و جاوید
که نام تو عین جاودانگی است
بهتر ز تو خدا را بنده نیست
که
مادر را اگر سر تا به پا
پا تا به سر
در زر کنیم...
اگر هر دم که آمد
بازدم هم چون که رفت
شکر ایزد را یاد آور کنیم...
هرگز نتوانیم
نعمتی هم چون تو را
شکر کامل تر کنیم...
مادرم
«دوست ترت می دارم»
از هرچه در این دنیاست
پایدار باش و جاودان
که نام تو عین جاودانگی است...
روزت مبارک
+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم خرداد 1389ساعت 22:42  توسط ساسان
|
سلام به دوستان خوب و بد...
با اجازه ی همگی من دارم حاجی می شم 
مطلبی که امروز می فرستم هیچ ربطی به شرایط کنونی نداره. اصلا هیچ ربطی به من نداره.
اصلا من کیم !؟ تو کی !! ؟ ..... اینجا کجاست !
آورده اند که...
ابن شهرام تهرانی، پسری بود صاحب کمالات بسیار و دوستان و رفیقان فراوان داشت از هر دسته (m-f) چندین تا! ابَوَی او مردی بود، صاحب کمالات بسیار و دوستان و فرزندان اهل و عیال بسیار داشت. یکی از عیال های او، زنی بود صاحب کمالات بسیار و دوستان و مریدان بی شمار داشت. یکی از دوستان او دختری بود صاحب کمالات بسیار که ... بی اف ها و جی اف های فراوان داشت. یکی از دوستان او مردی بود، عرفان سه صوت نام و صاحب کمالات بسیار؛ دکانی داشت بر سر چهار راه بزرگ شهر و به همین سبب، خواستار زیاد می داشت. و اما اندرون دکانش چه می گذشت؟!...
داخل که شوی آینه ای قدّی، چندین صندلی، تیغ، شانه، برس،قیچی و ...از شواهد و قرائن می آید که او پیرایشگر است و می کاهد عیب و ایراد ملت را در سه صوت.
روزی ابن شهرام تهرانی که از مریدان وی بود، به دکان داخل شد و مغازه خلوت و عاری از ملت گیسو بلند! ولیکن ابن شهرام از پی مقصد دیگری آمده بود... عرفان:
خروشید که ای ابن شهرام گرد کجایی که دل من ز دوریت مرد
همان آخرین نوبتی کامدی من و قیچیان دل به تو دادمی
بخندید و گفت آمدم تا که تو بپیراییم با همان تیغ نو
زدایی تو مویم ز صورت ز سر زدایی بدی با همان تیغ بر
فی الجمله، مقصود ابن شهرام را که خود مردی بود با فضیلت بسیار را درکیدید. وی از مراد دل خویش برای عرفان سه صوت بگفت و هرچه بخواست...بکرد.
عرفان از موی سیه شروع کرد و چون به صورت رسید، تیغ نو برداشت و بر سر تیغ دان گذاشت و با دست خویش بر ابروی ابن شهرام نهاد و وی خرسند که مد را بر خویش روا داشته است. ناگهان از بخت و اقبالِ سیاهِ فرزندِ شهرام مویی بر سر دماغ- چماغی که در گذشته ای نچندان دور، تراشیده بودنش-افتاد و اورا عطسه ای شدید گرفتن گرفت و از این مهم خبری باز نیامد (کان را که خبر شد خبری باز نیامد).عطسه کردن همانا و تیغ در چشم رفتن همان!عرفان نیز دامن از کف بداد و دستش رعشه کردن گرفت و تیغ در گلوی ابن شهرام فرو برد و این شد که پس از آن بگفتند:
«آمد ابروش را درست کند،چشمش را که کور کرد هیچ، گلویش را نیز پاره کرد»
+ نوشته شده در سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 13:23  توسط ساسان
|
گیرم آن جا بهار باشد در پاسخ به نقدی
این شادم نمی کند نازنین
پاییز و سرمای دندان شکنش
نوید زمستانی سخت می دهد
گیرم آن جا بهار باشد
این شادم نمی کند نازنین
قندیل روی دیوار ها و مغازه ها و خانه ها و چپرها وکوچه ها و مهتابی ها
مژده ز جنگی نا فرجام می دهد
در پهنه ی این جبهه ی همیشه خون آلود
گیرم آن جا بهار باشد
این شادم نمی کند نازنین
زمستان نیامده است و
سنگرها از پیش مقرر شده است
من این جا
سنگرم خالی است و بی هیچ نجوا
در سوز و تاب سرما می سوزم این جا
گیرم آن جا بهار باشد
این شادم نمی کند نازنین
از پس ترکش های قندیل آسای این وآن
جای هیچ زخمی نمانده است
بر این تن پاک عریان
گیرم آن جا بهار باشد
این شادم نمی کند نازنین
+ نوشته شده در پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388ساعت 11:12  توسط عماد
|
هزارپا
شبیه هدایت...
معلوم نبود گِل به صورتم چسبیده یا صورت من در گل و لای حل شده.اهمیتی نداشت. یک هزار پا داشت توی گل و لای دست و پا می زد.شاید هم جان می داد.
«یعنی صورت من به آن هزارپا خورده؟»
برای یک لحظه واقعا همه چیز فراموشم شد.نمی خواستم به یادم بیاید.شاید هم حق با او بود.نمی دانم چه شد.آن روز شوم یا بد نبود.نه.یک روز عادی بود.راستی آن مردی که از خانه ام بیرون آمد که بود؟
لحظه ای از درون فرو ریختم.بی آنکه توجهی بکنم از کنارش رد شدم و کلیدِ در را چرخاندم.او هم بدون توجه به من از کنارم رد شد ورفت.واقعا که بود؟من شش لول آماده را از جیبم در آوردم. خالی کردم.آری خالی کردم توی شکم زنم.بدون دلیل، بدون سوال، بدون سلام.فقط تیر را خالی کردم؛ همین. نمی خواهم یادم بیاید. دیگر مهم نیست که من چه کرده ام.شاید هم حق با او بود.ولی مهم نیست ...نه...حق با من هم بود.آن رفتار هایی که او می کرد نشان می داد چه خبر است.باید زودتر می فهمیدم.کار خوبی کردم.آن زن....تازه متوجه شدم که از بودن صورتم توی گل چقدر لذت می برم.وقتی صورتم را بلند کردم؛ صدای جدا شدن صورتم از گل به من آرامش می داد.چشم دیگرم را باز کردم.چسبیدن پلک هایم را احساس می کردم و لذت می بردم.
برادرم آمد تو.لعنتی...اَه...مزاحم داستان نوشتنم شد.«لعنت به تو!»... همه افکارم را ریخت به هم.مغزم متلاشی شد. بلند شدم.آن روز بهترین روز عمرم نبود.ولی همین که می نوشتم- حتی ناقص- خوب بود.سرم را بالا گرفتم.من موقع نوشتن تقریبا بی هوش می شدم. می مردم.روحی در من تجلی می کرد و می نوشت.برادرم بود.از اتاق آمد بیرون.لحظه ای احساس کردم چیزی درونم فرو ریخت.شاید داستانم بود.شاید دلم بود.شاید احساساتم بود که داشت توی بدنم گردش می کرد.همان موقع احساس کردم تمام احساساتم را بالا آوردم.واقعا حالت عق زدن به من دست داد.احساس کردم گل ولای از وجود چیزی به کثافت کشیده شد.برادرم از اتاق بیرون آمد.بی تفاوت کلید را چرخاند و رفت.من بلند شدم. در را باز کردم.شش لول را به طرف زنم گرفتم.هنوز توی جیب پالتو ام بود...لعنتی هنوز چشمانش بسته بود.یک خنده روی لبانش می درخشید.سرش را مثل مست ها تکان می داد.انگار کسی روی سینه هایش دست می کشد.ناگهان جیب پالتو ام سوراخ شد.احساس کردم چیزی درونم فرو ریخت شاید من بودم.خود من در خودم فرو ریختم.صورتم به گل چسبید.هزار پا! شاید از توی جیبم بیرون افتاده بود و می غلتید.یعنی آن هم از درون من بود؟
مهم نیست. دیگر مهم نیست.چون من زنم را کشته ام.والآن از زندگی لذت می برم.یعنی آن موقع نمی بردم؟کاش در شش لول یک تیر باقی مانده باشد.بی اختیار دستم توی جیبم رفت.پالتو ام روی زمین پهن بود.انگار من جزئی از زمین بودم.مثل یک دست انداز.من همیشه همینطوری بوده ام.جزئی از زمین...شش لول از جیبم درآمد.به طرف مغزم رفت.فکرم خالی شد توی شش لول.سنگینی چیزی روی کمرم بود.شاید پای برادرم بود.شاید جسد زنم بود.نه، هزار پا بود.نه، من بودم.خودم روی خودم سنگینی می کردم.انگار آن چیز سنگین از روی من رد شد.رد شد و رفت.واقعا رفت.با چشمانم دیدمش که می رود.شش لول، گوشم را کر کرد.خواستم داد بزنم صدایش کنم.ولی او پشتش را به من کرده بود و می رفت.یک مرد پالتویی بود.هرچه سعی کردم نتوانستم داد بزنم.بلند شدم. شش لول روی زمین ماند.و پالتو...دوست داشتم نفس بکشم.داد بزنم.زنم را بغل کنم.ولی در اوج سبکی؛گویی پایم بسته بود.به یک زنجیر ماورایی بسته شده بودم.یک زنجیر هزار حلقه.تنها چیزی که دیدم دو نفر از انتهای همه چیز به سراغم می آمدند.انگار ابتدایی نبود که آنها از آنجا بیایند.آنها از انتهای همه چیز به سراغ من می آمدند.من فقط ایستاده بودم و آن دو نفر هم چنان می آمدند.
لطفا به خود مطلب نظر بدهید.

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 13:46  توسط رضا
|
فریاد (تقدیم به جمعی پست)
فریاد ای مردی که ایستاده ای بر پشت شب
من تو را دیدم...
که با خود نیت تزویر بر ما می کنی
ای خداوند صداقت!
آرزویم این:
نباشی کین چنین بینی حقارت،
پستی اطرافمان،
روزگار تلخمان،
مرگ شباهنگاممان
ماهِ ما هم پشت ابر پنهان شدست اکنون
نیست دست گرم آتش بر بدن هامان
نیست راهی... جز همانی که برد سوی گناهی...
کز توان ما بکاهد زود
لیکن این یک نیست خواستگاهش قلب ما
بینم اکنون قدرت دل کندن راهی چنین آزاد...
-کز در بند بودن آشکار هولناک تر-
در خیالم مرد با مرگش برد در گور... آرزوی خدعه و نیرنگ
دست هامان باز خواهد شد، اگر این شد:
دگر کس دیده ی در بند دیدن مارا نخواهد داشت
گر چنین پندارت است... بشنو اکنون پاسخ مارا:
«از برای هر کدام ما، خودی از عشق به یکدیگر.........تیغی از نفرت ز دشمن
می کشیم هرکه برد از نزدمان
آسودگی،
بنگر!»
...!...!/'\
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387ساعت 1:29  توسط ساسان
|
((مرا دیگر انگیزه ی سفر نیست)) به مناسبت جنگی نافرجام
مرا دیگر هوای سفر در سر نیست.
مرا دیگر سودای ناکجا نیست.
مرا دیگر شور بی انتها نیست.
من رخت بسته بودم از میان شما آدمیان پلید.
من رخت بسته بودم
از دنیای کثیف و کوچک و احمقانه تان.
من رخت بسته بودم از تکرار آینه وار روز ها و شب ها.
من رخت بسته بودم از خبط معصیت بار درختان
من رخت بسته بودم
از وسوسه ای که در گوشم می خواند:
بمان بمان
می دانم می دانم
فرسوده خواهم شد.
من رخت بسته بودم ازخورشیدی که دیگر طلوع نمی کرد
من رخت بسته بودم
از عشقی که روزی مرد.
من رخت بسته بودم از جهالتی که برادرم را کشت.
من رخت بسته بودم
از رشکی که روزی دختر همسایه را با خود برد
من رخت بسته بودم
من رخت بسته بودم
خو را نظاره گر بودم
که آن گاه ایستاده بودم
بلند بلند تر
حال آن کسکه به من خیانت کرد
جبرئیل بود.
((مرا دیگر انگیزه ی سفر نیست))
+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت 15:48  توسط عماد
|